مسافر

زندگي دفتري از خاطره هاست.

يك نفر در دل خاك،

يك نفر همدم خوشبختي هاست.

يك نفر همسفر سختي هاست.

چشم تا باز كنيم،عمرمان ميگذرد

ما همه مسافريم

  
نویسنده : شهاب علی محمدی ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٦


اگر روزی......

اگر روزی دشمن پیدا کردی بدان :

                                              ((در رسیدن به هدفت موفق بودی))

اگر روزی تهدیدت کردند بدان:

                                             ((در برابرت ناتوانند))

اگر روزی خیانت دیدی بدان:

                                             (( قیمتت بالاست))

اگر روزی ترکت کردنند بدان:

                                             (( داشتنت لیاقت می خواهد))

  
نویسنده : شهاب علی محمدی ; ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٦


 

Gofti ke cho khorshid zanam soie to par

 chon mah shabi mikeshi az panjere sar

andoh ke khorshid shodi vaght ghorob

afsos ke mahtab shodi vaght sahar


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.

  
نویسنده : شهاب علی محمدی ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦


 

خواستم زندگي كنم ........ راهم را بستند

به ستايش روي آوردم ...... گفتند خلاف است

به عشق روي آوردم ....... گفتند گناه است

خنديدم ...................... گفتند كودكانه است

 گريستم ..................... گفتند ديوانه است

و حال كه در عزاي عشقت نشسته ام و هيچ نمي گويم همه گويند كه .............. هي !! فلاني عاشق است؟؟؟؟

 ديگر هستي نه نگاهي که در آن دلخوشي ام سبز شود

 سايه مي داند که به دنبال نگاهت همچون ابر سر گردانم

 هيچ کس گمشده ام را نشناخت تابش رايحه اي خبر آورد

کسي در راه است چشمي از درد دلم آگاه است

کاش هيچوقت عشقي متولد نمي شد که روزي احساسي بميرد

  
نویسنده : شهاب علی محمدی ; ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٦


نفهمی میدانم!

آنچه حاصل کرده بودم روزها و ماهها و سالها

در نگاهي دادمش از کف

آآآآي‌ی‌ی! مي‌فهمي چه مي‌گويم!؟

 من گناهم ، بيگناهي بود اما

نيک ميدانم که منظور مرا هم از گناه و بيگناهي باز کج مي‌فهمي

 و فرياد بر مي‌داري و بار دگر آتش و سردی ، بجان خسته و رنجور من داري

تناقض در تناقض
اين تمام زندگي و رمز و رازم شد!
به هر که دردي از دل مي‌نگارم
باز می‌دارم که در آتش ، ز سرما منجمد گشتم!
نمی‌فهمد!
فقط با زهرخندی
گرم و سردی‌هاي جانم را مضاعف می‌کند ، صد بار

پس چرا اين داستان را باز بنويسم؟!  
در آن‌حاليکه من خود نيک ميدانم
نمي‌خواني
نمي‌ماني
نمي‌فهمي

آآآآي‌ی‌ی!
مي‌فهمي چه مي‌گويم!؟

  
نویسنده : شهاب علی محمدی ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦


 

خاطرات خسته

من نگاهي را مي‌مانم
           که در اندوه غبار آئينه‌ها
خاطرات خستهء خود را مي‌جويد
                  اما نمي‌يابد

  
نویسنده : شهاب علی محمدی ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦


ای شب

ای شب ،ای بشارت سکوت و ارامش

امشب تمام خاطرات را

در استان امدنت

سر بریده اند

امشب دل پر غم مرا

در استانه طلوع دیگرت

کم خریده اند

  
نویسنده : شهاب علی محمدی ; ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦


مصیبت

عزیزم سفره دل را

برايت پهن خواهم كرد

عزیزم وحشت از سنگ است و سنگ انداز

و گرنه من برايت شعرهاي ناب خواهم خواند

 

در اينجا وقت گل گفتن

زمان گل شنفتن نيست

نهان در آستين همسخن ماري

درون هر سخن خاري ست

 

عزیزم در شگفتم از تو و اين پاكي روشن

شگفتي نيست ؟

كه نيلوفر چنين شاداب در مرداب مي رويد ؟

 

از اينجا تا مصيبت راه دوري نيست

از اينجا تا مصيبت سنگ سنگش

- قصه تلخ جدائي ها

سر هر رهگذرش مرگ عشق و آشنايي هاست

از اينجا تا حديث مهرباني راه دشواري ست

بيابان تا بيابانش پر از درد است

***

مرا سنگ صبوري نيست

عزیزم با توام

سنگ صبورم باش!

شبم را روشنائي بخش

عزیز، درياي نورم باش !

  
نویسنده : شهاب علی محمدی ; ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦


 


باز بیدارم

با ظاهری آرام

و سینه‌ای مواج

باز می‌گریم

بی صدا  بی هق‌هق


همنشین امروزم


چقدر صبورانه می‌نگرد

نه نصیحتی

نه سرزنشی

که می‌داند بی اثر است

شب می داند اشکهایم همیشگی است

شب می داند نجواهای حزینم از دهلیز قلبم می‌آیند

او مرا دوست دارد

ومن نسبت به او بی تفاوت

خدایا به دادم برس

که یار خستگی‌ناپذیر شب نشینان و شبگردهای عاشقی

خدایا نمی دانم به اتش کدامین گناه میسوزم

ارامشی اعطایم فرما

 

 

 

  
نویسنده : شهاب علی محمدی ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦


دریا

نازنینم:

تا دریا راهی نیست اما تا دریا شدن راه بسیار است

  
نویسنده : شهاب علی محمدی ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦


این دل عاشق

این دل عاشق و دل تنگ تو را می خواند

می زند سر به گل و سنگ تو را می خواند

روز و شب خواب تو بینم که ز نو باز ایی

می زند غم به دلم چنگ،تو را می خواند

هر نفس  هر دم و هر بازدمم زخمه توست

می زند ضجه،هر اهنگ تو را می خواند

بی توام در دل من زلزله ای بر پا شد

این گل پر پر خوش رنگ تو را می خواند

خانه کوچک قلبم به خدا جای تو بود

این دل نا خوش دلتنگ تو را می خواند

  
نویسنده : شهاب علی محمدی ; ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦


بنفشه بهار

این جاده ها که به تو نمی رسند

می دانم

بیهوده است این همه سال چشم گذاشتن

شاید که بیایی

که خبری از بنفشه بهار بیاوری

از شکوفه سپبد ماه

این جاده ها به تو ختم نمی شود

میدانم

این کوره راه ها

این روزها

این سالها

هیچ کدام به تو ختم نمی شود

اما حوای دل نازک ،ببین ادم شدم

با انکه سیبب هم چیدم و ویران شدم

باز هم دوستت دارم

  
نویسنده : شهاب علی محمدی ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦


غبار

شیشه پنجره اتاقم غبار گرفته است

گوشه به گوشه شهرم ،خانه ام،اتاقم بهانه نبودنت را میگیرد

دلتگ دلتنگم یا شاید منتظر شنیدن صدای نازت

نمیدانم کجایی این داستان اشتباه بود به قصه تبدیل شد

که اینچنین ماتم زده پشت دیوار دلواپسی ها نشسته ام

نمیدانم در چه حالی اما همینقدر بدان که من زندگی نمی کنم

شاید این را هم به حساب شعار دادن می گذاری

اما باید می نوشتم تا ارام بگیرم

حالا که تو نیستی تنها یاور م قلم ودفتر شده است

نازنینم من تا نفس میکشم می پرسمت بعد از خدا

۱۲۵

  
نویسنده : شهاب علی محمدی ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦


میترسم

شبي از درد دل گفتم قلم را

 بيا بنويس غمهاي دلم را

 قلم گفتا برو بيچاره عاشق

 ندارم طاقت اين بار غم را

                                         

گفتی میترسم از روزی که قلمت از من ننویسد

میگویمت میترسم از ان روز که تو رد پای قلمم را نبینی

                                                                                         

طبیبا بس کن این درمان من بیمار می میرم

مرا دیگر بحال خویشتن بگذار می میرم

دمادم می شوم کاهیده تر زین عشق جانفرسا

ز من شوریده دست ای دوستان کاین بار می میرم

ندارم تاب دیدارت که با ان شعله می سوزم

نمی خواهم ترا بینم کز ان دیدار می میرم

من دیوانه را بگذار تا با خود سخن گویم

بشهر غم غریبم روی بر دیوار می میرم

گل خودروی این دشتم نه گلکاری نه گلچینی

بخواری عاقبت در گوشه ای چون خار می میرم

شکفتم بی هوس بر شاخه ی لرزان عمر اما

چنان نازک دلم کاخر بیک رگبار می میرم

هزاران قصه گفتم شاهکار شعر من دانی

چه باشد انکه من لب بسته از گفتار می میرم

سخنهایم گرامی تر ز در باشد ولیکن خود

چه بی قدر امدم دنیا چه بی مقدار می میرم

ز خود زین رنج بیزارم که با این خلق مانوسم

بخود زین درد می پیچم که دور از یار می میرم

 

  
نویسنده : شهاب علی محمدی ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦


چه بگویم

چه بگویم

که نفس تاب تحمل بالا امدن ندارد

چشمم شرمنده است،طاقت دیدنت را ندارد

چه بگویم که حرفی برای گفتن نمانده است

فکر نکن به تو فکر نمیکنم اگر خاموشم وسکوت پیشه کرده ام

شاید شرمسار نگاه بی ریا وعشق پاکی هستم

که قدرش را ندانسته ام

نه نازنینم هنوز برایم مثل گذشته وشاید بیشتر عزیزی

من رفتم ولی دلم پیش تو جا مانده است

من رفتم ولی زنگی نمیکنم

مگر عشق سفیدم بدون دل می توان زیست

اری،هنوز هم قدر تمام قصه ها دوستت دارم

۱۶=۵+۱۰

  
نویسنده : شهاب علی محمدی ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦


نگرانم

تنها تر از همیشه

در جمع غریب تر از هر روز

عاشق عاشق تر از دیروز

اشک هم دیگر تسکینم نمیدهد

فقط نگرانم ،نه نگران خودم

نگران چشمانی قشنگ

 و دلواپس احساسی پر از غروری شیرن و جذاب

فقط و فقط نگران تو

عشق سفیدم

نادی عزیزم

  
نویسنده : شهاب علی محمدی ; ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٦


نادیا یعنی امید

(نادیا یعنی امید)

این اولین جرقه عشق من بود یادت هست انگار همین دیروز بود

اما حیف..............................

 قصه عشق ما چه زود به پایان رسید

اما بدان همیشه ارزویم خوشبختی تو بوده است

شاید خدا میخواد فرشته برایت بفرستد

پس غصه رفتنم را نخور

چون هرگز لیاقت داشتنت را نداشتم

من بی تقصیرم  تو  نمی بایست در این شرایط تنهایم بگذار ی

به خودت قسم که هیچ پشتوانه نداشتم  حتی توی که قول خودت دوستم داشتی

شاید به جای گفتن مواظب خودت باش یک کلمه می گفتی بمان

حال پیش تو بودم  و مال تو

اما غرورت

 یا نه صبرت نگذاشت

من خیلی غریب رفتم

اشک نریز اخه این غرور چی بود .........

که هر دوتامون به بنبست رسوند

نادیم!

هیچی....................

  
نویسنده : شهاب علی محمدی ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٦


 

         

سر نوشت، ننوشت...

گر نوشت٬بد نوشت...

اما باور کن سرنوشت را نمی توان از سر نوشت.

  
نویسنده : شهاب علی محمدی ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٦


شب تنهای

((از زبان تو))

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لحجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چه تو در سر داشتی

از تنهایی و حسرت رها کردم ...

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا تا کی برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارد

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و

بعد از رفتنت ...

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

و من در اوج پاییزی ترین ویرانه ی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ...

شاید به رسم و عادت پروانگی

من باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...

  
نویسنده : شهاب علی محمدی ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٦


تصويری زيبا و رويايی

  
نویسنده : شهاب علی محمدی ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٦